رهـ گذری غریـ ب
بغض قلمم شکست......
حس نوشتن... دیگر ....از من ربوده شد...
.
.
.
.
.
چند روز دیگر مانده تا .....
یک س ا ل گذشت ......
همه چی خوب بود ....اما بعد....
چه س خ ت شد......گفتن دلتنگی ها......
تکرار واژه های خیس, که هیچ حسی برای کشیده شدن روی کاغذ ندارن.....
.
.
.
.
.
منم... همان رهـــــ ـــگذر غریب ...همان آشنای کوچه ها....
بی خبر می روم...
آخر....گم شده ام میان این همه هیاهـــــــــو ......
خسته ام.......
باید بروم ...اما........
روزی برمیگردم......
کی ...
نمیدانم ..... شاید همین فردا......شایدم....
حال ما همیشه خوب است...اما...
.
.
.
.
همین حوالیم ...
حوالی د ل ت ن گ ی...
کمی پائینتر از ...
.
.
.
.
.
...........
*************************
نجوای دل 1: حال ما همیشه خوب است اما...... تو باور مکن..........
نجوای دل2: غمگین نیستم فقط........
نجوای دل 3: چند روز دیگه وبم یکساله میشه .....
نوجای دل4: فعلا خداحافظ همگی ......مدتی نیستم...


نیامدی....
هنوز هم همان دلگیر ترین... ...نه
دل تنگ ترین...
شایدم....
خسته ترین مردم ترین این شهر ...منــــــــــم..
باز هم جمعه ها یک به یک از پی هم رفتند و نیامدی
دلم تنگ است...
.
.
.
.
یوسف من کجایی؟؟؟
کجایی که یک جمعه بیشتر نمانده تا پایان زمستان...
کجایی؟؟؟
.
.
.
.
میدانم!!!
بهار هم که بیاید ...تو که نباشی... هنوزهم همان روزهای سرد زمستان است...
.
.
.
.
آی جمعه....نگاهم کن...
حرف هایم را از توی چشمانم بخوان!
دلتنگیم را حس میکنی؟؟؟
نمیدانی که تمام سهم من از توهمین بود وبس ...!
.
.
.
.
یوسفم
پیراهنت را کجا جا گذاشته ای ؟؟؟
از هرم نبودنت دارم آب می شوم....
میان هیاهوی دلم عطرعجیب دلتنگی ات همیشه همراهم است
.
.
.
.
دلم دیگر حالا تبدیل شده به کلبه متروکه...
یک کبریت کوچک کافی ست همه جا را به آتش بکشد...
بیا...
بیا و آتش دلم را خاموش کن ...
دلم تنگ است...
عجیب هم تنگ است...
.
.
.
.
میدانم!!!
اینها همش بهانست
آدم که بشوم سه شنبه هم می آیی...
*******
نجوای دل 1: عید آن روزی ست که توبیایی ....بیا که دلم تنگ است ...هم برای تو ...هم برای خدا
نجوای دل 2:خدایا...میدونم همین نزدیکی هایی ...خیلی نزدیک...بذار کمی بیشتر لمست کنم......فقط کمی بیشتر...دلم ارامش میخواهد...
نجوای دل 3: دلم میخواد برم بالای کوه ...دستامو باز کنم ...داد بزنم....خداااااااااااااااااااااااا....
بغلم کن....
بغلم کن که خسته ترین مردم این شهر...منم

.jpg)
من....شب.... سکوت....دلم....
دوباره دل به جاده ی خیال کودکانه ام می سپارم امشب...
بار دیگر خاطرات کهنه ام را زیرورو می کنم
شاید که پیدا شود...
.
.
.
.
.
دلم را می گویم...
آخر, دیرزمانی ست گم کرده ام اورا..
.
.
.
.
.
باید دور شوم از اینجا
نترس!!!
جای دوری نمی روم
همین حوالی ام...
حوالی دلتنگی !!!
آخر نمیدانی که غرق شده ام در س ک و ت ی مبهم...
دلـــــــــم...
دلم تنگ شده برای سادگی های کودکانه..............شیطنت های بچگی....
برای خودم ...
یک فنجان آرامــــــــــــــــــش میخواهم با طعم آسمان...
یک بسته آبنبات... با طعم خنده های کودکانه
.
.
.
.
.
.آخرین بار چیزی به من گفت...
.
.
.
.
.
.دلم را می گویم....
چی بود ؟؟؟
آهان ..یادم آمد...گفت:
.
.
.
.
.
مرا به خاطرت نگه دار.....
********
نجوای دل: برای دلم دعا کنید که پیدا شود...


خــــــــــــــــــــــداحـــــــــــــــــــــا فــــــــظ .....
خداحافظ بغض های بی بهونه
خداحافظ شب های دلتنگی
خداحافظ ........عزیزم ....خداحافظ
نمیدانی ...
گرچه سهم من از تو دلتنگی بود و بس
گرچه زخمی بر دلم نشاندی
بغض هایم را س ن گ ی ن تر کردی
دردم را ب ی ش تر کردی....
....با این همه دلــــــــــــــــ م برایت تنگ می شود
......خداحافظ سال 90 ......
ســـــــــــــــــــلام...
سلام ای زندگی
سلام ای روزای روشن
سلام بر تو بهار
سلام بر تو ای سال جدید
************
پ.ن 1: گاهی وقتا هرکاری میکنی که بغضت نشکنه ,نمیشه ..... تومیخوای اما دل نمی خواد .....
پ.ن2:میدونم ......مثل همیشه لحظه تحویل سال بغض امونم رو نمیده ....
پ.ن3: نیاز دارم خونه تکونی دلمو شروع کنم ........اگر اینکارو نکنم دلم م ی م ی ره...... خداکنه بتونم........
میخوام حداقل دقیقه 90زندگیمو خوب بازی کنم.اری سهراب باز برایم تکرار کن.......چی بود... اهان...
...چشم ها را باید شست .........جور دیگر باید دید...
پیشاپیش سال نو مبارک

گاهی نمی دونی چی میخوای بنویسی و از کجا شروع کنی
نمیدونی دلیلش خسته بودن ذهنه یا که نه ....
نه میخوای به چیزی فکر کنی ...نه زل بزنی ... نه حرف.. .نه ....
هیچه ...هیچه..هیچ ...
فقط سکــــــــــــــــــــــ وت !!!
نمیدونی دلیلش آرامشی هست که دوست داری داشته باشه یا که نه فقط حیرت محضه ...
گاهی وقتا حس میکنی گم شدی یاکه گمت کردن
چون نه اونا تورو درک میکنند و نه تو, اونارو
خودتم که بین زمین و آسمون گیر کردی
کلافه میشی وسردرگم ...
حس میکنی هزاران سوال دست نخورده باقی مونده ونمیدونی چیکارشون کنی ...
حس میکنی همیشه حرفهات ناتموم میمونه ....
یاکه خستگی توی دلت خونه نشین می کنه و دلت یه جای دنج میخواد... اما پیداش نمیکنی ...
گاهی وقتا کاسه صبر آدم حسابی لبریز میشه از حجم دلتنگی ....
دلتنگ خــــــــــــــــدا ......
************
پ.ن: تنـــــــــــها خلوتی میخواهم دلخواه خویش


نمی دانم به کدامین سو می روم,
نمی دانم در کدامین سرزمین جان خواهم سپرد,
حتی نمی دانم فردایی برایم هست یا نه؟!!!
اما این را خوب می دانم
دلم در گرو عزیزانی ست,که هرلحظه به آن ها عشق می ورزم ,
دوستشان دارم,
تا زمانی که مرگ,دست مرا بگیرد.
نمی دانم تا به کی جنگ و ستیز ,
تابه کی رشک و حسد خواهد بود؟
نمی دانم تا به کی زیر این آسمان زیبا,
زیر این نور ماهتاب دشمنی خواهیم کرد؟
اما بس نیست؟!!!
غم غربت و تنهایی خود بس نیست؟!!!
این همه درد و رنج بس نیست؟!!!
بخواهیم...
بخواهیم که انسان باشیم
بخواهیم که ریشه عشق جوانه بزند در وجودمان
مبادا گل خاک بشود و سبزه خاشاک و
هنوز عشقی در پی عزیزان نداشته باشیم...
تورانمی دانم اما من
پیغام صبحدم را پرواز می دهم دراین خانه بزرگ جهانیان
گوش عالم را کر خواهم کرد از عشق ومهرورزی و دوستی
آری
راست می گفت فریدون: هیچ ندارید اگر عشـــــــــــ ق ندارید
******
پ.ن: هیچ ندارید اگر عشق ندارید از فریدون مشیری

گاه لبریزم از حس تازگی
همچو پرستوهای مهاجر یاکه شبیه رقص عطر گل یخ با باد
گاهی وقتا میشوم مثل دریا منقلب
همچوبرگ های ترد باران ریخته
یا که چیزی شبیه حبابـــــــــــِ روی آب
نمیدانمـــــــــ!!!
هرچه هستم این منمـــــــــــ ...خود منـــــــــــ...
من هستم و احساساتم
من هستم و رویاهایم که درونم جوانه زده اند
هرچه هستمــــ
این منمــــــــــ... خود منــــــــ ...


من ...جاده ...انتظار
طول جاده رو باخیالتـ طی میکنم اما تـ و رو گم کرده حضورم....
این عبور شیشه ای دلتنگی میاره...
نمیدونم کجای جاده ام دلگیره که مه همه جارو گرفته.......
میروم کنار ساحلـ ...
چشمانم به بادبادک رنگی رها شده روی شن ها می افته...
نخش رو چند بار دور دستم می پیچم
کفش هامو در میارم ... روی شن های ساحل میدوم
باد که می آید ,دل من هم همراه با بادبادک پرواز می کند...
می رود سمت آسمانـ ....روی زمینـ آرام نمی گیرد...بی قرار است...
***
وقت تماشای غروب خورشید است
می نشینمـ روی شن ها ...
فنجانـ قهوه در دستم...
***
باز شب و سکوت ویاد تو
میروم سمت پنجره ...پرده ها رو کنار میزنم...
بخار روی شیشه ها را گرفته ... بادستم شیشه را پاکـ میکنم
اما باز بخار روی شیشه را می پوشاند...
آسمان سپید پوش شده
پالتومو تنم میکنم دستکشامو بر میدارم
درو باز میکنم....
دانه های نرم برف روی صورتم میشینه ...
نمیدانی... حالم این روزا عجبـ دیدنی ست...
سرمای هوا دلم را لرزانده...ها میکنم ...شاید گرمم شود...
رد پایـ م روی برفـ جا مانده ... مثل ردپای تـ و در خاطراتـ م ...

گفت :دل می گیـ رد و می میـ رد ...هیچکسـ سراغی هم ازآن نمی گیـ رد...
گفتـ م: دلت گرفته؟
گفت : دلـ م گرفته ...دلتنگـ م....
گفتم: ...چرا؟
گفت :من نگفتـم ...تو نگفتـی ....من ازآنچه در دلم می گذرد ...تو ازآنچه در سرتـ می گذشتـ ...
می پرسیدم چرا؟ چرایی که واقعا چرا نبود ... سوالی که جوابش پیش خودمان بود...
گفتم : کاش قسمتـ کنی غم های خود را با دل مـ ن...
گفت : میروم...امشبـ مهمان اشکـ هایـم هستم....شاید دلـ م آرام گیرد ...
آرام در دل گفتـ م: قصه دلتنگیتـ را بگـ ذار وبگـ ذر...
گفتم: همدردیم... دل من هم ازخویش فراریست...قفس بفرستید ...دوستان پنجره باز است ...نفس بفرستید...
گفت: نفـســــــــــــــــــــــــــــ م را میخواهی؟
گفتم : دلتنگم....
گفت : مرگ برای من دلتنگی توستـ ...میخواهی بمیرم ؟ دلتنگیتـ را برخم بکشـ ...
سکوت کردمــــــــــــــــــــــ ...
گفت : بغض میکنم وقتی گرفته ای......تورو خدابغضم را بشکن...
باز آرام در دل گفتم: باشه ...فقط برای تــــــــــــــ و...
**************
پ.ن: این روزا دلتنگم...دلتنگ حرم اما رضا... دلم میخواد برم...

مثل همیشه ساده ... مهربــــــــ ون ....زیـبـ ا...
زیبـ اتر از تــ و ندیده ام!!!
دلـــــ م میخواهد بیشتر بهت فکر کنم,باهاتـ حرف بزنم...
فکر کردن به تـ و مسکنی هستـ برای این دل من...
آخه ...اینجا....... در دلــــــــ م رنجی سـتـ ...
اینجا همه دلتنگی ستـ ...
باز همان حکایتـ همیشگی
باز همان حرف های تـ کراری
میـ دانم ....آنقدر واژه هایم تـ کراری شده که خودم هم از این همه تـ کرار به ستوه آمده ام...!!!
اما ......دلم کسی جز تـ و را نمی شناسد
دلم تـ و را میخواهد
این روزها بهانه گیر شده
بچگی میکند.... تورا میخواهد ...دلتنگـتـ شده ...آرام نمیـ شود
اورا در گاهـ واره بگذارید....شاید آرام شود.....
تکانش بدهید ......لای لای لای ......
اما ...نه باز هم آرام نمیـ گیرد ...
او خـــــــــــــــ دا را می خواهد...
فقط خدا.......
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را بابغض مـیـ خوانم
فقط یکـ کلامـ
دلم خدا میخواهد ...خــــــــــــــــــــــــــــ دا........
***************
پ.ن: حوالی دلم اتفاقی افتاده ... حس میکنم همین نزدیکی هاییـ ... فقط....یکـ قدم مانده به تــــــــــــــ و


| Design By : Pars Skin |
